تاريخ : دوشنبه 1393/05/20 | 22:14 | امضاء : دختر آسمونی |
صرفاً جهت اطلاع:

سلام دوستان

میخواستم بگم من بخاطر حجم بالای درسیم دیگه نمیتونم براتون خیلی پست بزارم برای همین شما دیگه به بزرگی خودتون ببخشید...

ایشالا بعد کنکور درخدمتتون هستم مثل قبل.  

پ.ن: یعنی اینهمه آدم میاد توی این وب یه نظر ندارین بزارین؟


موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه 1393/05/17 | 15:39 | امضاء : دختر آسمونی |
حالا جدای از ابرو برداشتن و تل زدن و آرایش کردن و شلوار قرمز پوشیدن پسرا جای شکرش باقیه که به سرشون نزده موهاشونو خرگوشی ببندن!
وگرنه خیابونا چه خنده بازاری میشد!


موضوعات مرتبط: طنز ، اس ام اس

تاريخ : سه شنبه 1393/09/25 | 20:32 | امضاء : دختر آسمونی |

سلام دوستان..

راستش میخواستم حرف بزنم دیدم دیگه داره جو وب خیلی منفی و اسفناک میشه. ترجیح دادم به نظر الهام جان گوش بدم و حداقل چندتا جوک ضد پسر بزارم تا وب هم از این حالت غمناک در بیاد...

دوستون دارم...

شاد باشین..


موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : سه شنبه 1393/09/25 | 20:29 | امضاء : دختر آسمونی |
میخوام بگم اینجا آخر دنیاست...

پر از بدی...

طوری که خوبی توش گمه...

اینجا حتی تو مدرسه هاش هم بدی رو یاد میدن...

اینجا عوض اینکه به آدمها آدم بودن رو یاد بدن...

آدمیت رو از شخص میگیرن...

تو مدرسه های اینجا به جای تعلیم علم...

تعلیم دروغ و ریا و چاپلوسی و غیبت میکنن ...

اینجا تحت حکومت آدمهایی هست که با لبخند و من بمیرم تو نمیری کار خودشون رو پیش میبرن...

اینجا جیب همدیگر رو زدن یه کار عادیه...

کادوی دوستان یه کلاه گشاده ...

آدما اینجا از نوع دوستی فقط نوشتنش رو بلدن...

اشتباه نکن منظور من از اینجا ایران نیست...

منظور من کل دنیاست...

همین الان...

تو این زمان...

حالا عصر, عصرِ دوز و کلکه...

همین رو بس...

اما...

اگه یه جایی تو این دنیای کثیف یکی رو پیدا کردی که یه خوبیش به کل دنیا می ارزه نذار دربره...

سفت بگیرش...

چون اگه بره دیگه نمیتونی لنگش رو پیدا کنی...

والسلام.


موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : شنبه 1393/09/15 | 21:1 | امضاء : دختر آسمونی |
 

تو بجای ِ منم داری زجر میکشی یکی عاشقته
که تو عاشقشی
تو بجای ِ منم پر ِ غصه شدی نزار خسته بشم
نگو خسته شدی
نگران ِ منی ...
که نگیر ِ دلم واسه دیدن ِ تو داره میره دلم
نگران ِ منی ...
 مثه بچگیآم تو خودت میدونی من ازت چی میخوام

 

 دوستان تسلیت میگم به همگیتون...

بخصوص اونایی که مرتضی پاشایی عزیز رو دوست داشتن...

خدا غرق آرامشش کنه...

برای شادی روحش صلوات...

 


موضوعات مرتبط: شعر ، خودمونی

تاريخ : جمعه 1393/08/23 | 15:57 | امضاء : دختر آسمونی |
سلام دوستان...

میخوام امروز بگم که...

گاهی یه اتفاق بد میوفته...

پشت بندش هی اتفاقای بد ردیف میشن...

از اینکه ناخنت بشکنه...

دندونت درد بگیره...

روی لباست که سفیده یه لکه بیوفته...

برنامه هات بهم بریزه...

یه امتحان یهویی داشته باشی که هیچی هم از اون درس بلد نباشی...

خلاصه بگم...

به معنای واقعی بدشانسی بیاری...

پشت سر هم...

و یه روز به ظاهر وحشتناک داشته باشی...

اما...

یه اتفاق کوچیک...

خیلی خیلی کوچیک...

باعث میشه که فکر کنی اون روز...

همچین هم بد نبوده...

بلکه یکی از روزای خوبت بوده.

مثل شنیدن صدای یه آشنای قدیمی بعد یه مدت طولانی...

یا گرفتن یه شکلات از یه دوست...

پیدا کردن یه سکه پونصد تومنی تو جیب یکی از کیفات...

یا حتی یه حس خوب که ناخودآگاه میاد سراغت...

از فکر کردن به یه کار کوچیک که خوشحالت میکنه...

من الان همین حس رو دارم...

از صبح اتفاقای بد برام افتاد...

اما اتفاقای خوبشم کم نبود...

خیلی خوبه که آدم همیشه یه حس خوب داشته باشه...

ایشالا که روزای خوبتون کم نباشه...

خدا قوت...


موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : شنبه 1393/08/10 | 18:37 | امضاء : دختر آسمونی |
امروز میخوام یه حرفایی رو بگم که شاید بعدا نتونم بگم...

امروز میخوام واسه یه سری ادما آرزوی سلامتی کنم...

میخوام بگم...

به سلامتی مامانم...

که شبا تا صبح بالا سرم مینشست وقتایی که مریض بودم...

وقتایی که تنها بودم و بی همبازی تو آپارتمانی که طبقه دوم بودیم تو بچگیم و نمیشد بازی های پر سر و صدا کنم چون طبقه اولیا عصبانی میشدن میومد و با حوصله همبازیم میشد...

وقتایی که اون روزه بود و من بچه و نمیدونستم روزه چیه و وسط ماه رمضون دم ظهر گشنم میشد بهم غذا میداد...

و خیلی کارایی که برام کرد و الان اگه کل وبلاگم هم بهش اختصاص بدم جا نمیشه...

نفر بعدی بابامه...

به سلامتیش..

وقتایی که تا دیر وقت اضافه کاری وای میستاد تا جلوی زن و بچش یه وقت شرمنده نشه...

وقتایی که سر غذا خودش بعد از کلی خستگی میومد خونه و گشنش بود ولی نصف غذاش رو میداد به ما...

وقتایی که شبا میبردمون دوچرخه سواری و کلی خوش میگذشت..

و کلی حرفای دیگه که کلماتم نمیتونن بیانش کنن...

می خوام بگم کاش غرغرای مامان همیشه باقی بمونه...

نصیحتای تکراری بابا همیشه باشه...

در یک کلام...

خدایا بابا و مامانم رو سلامت نگه دار...

برای همیشه...

اما هنوز سلامتیام تموم نشده...

میخوام بگم به سلامتی بچه های مدرسمون که خیلی سختی میکشین...

برای درس خوندن و برآوده کردن آرزوهای خودشون و مامان باباشون...

و در آخر...

به سلامتی بچه های کلاسمون...

که به قول خودشون نفرین شدیم...

ارزو میکنم و امیدوارم...

خدا همشون و خانواده هاشون رو زنده و سلامت نگه داره...

کلام آخرم هم با خودته خدا جونم...

شکرت بابت داده هات و نداده هات...

شکرت برا این امتحانای سختت...

شکرت بابت سلامتیم...

شکرت برای سلامتی خانوادم...

شکرت برای سلامتی دوستام...

و اینکه مراقبشون باش و تو سختی ها تنهاشون نذار...

کمکشون کن...

لطفا...

والسلام...



تاريخ : چهارشنبه 1393/07/09 | 17:53 | امضاء : دختر آسمونی |
پس کجاست؟
چندبار
خرت و پرت های کیف بادکرده را
زیروروکنم
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسرکار
کارتهای اعتباری
کارتهای دعوت عروسی و عزا
قبضهای آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق وبیمه وجریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسطهای وام
قسطهای تا همیشه ناتمام
پس کجاست؟
چندبار
جیبهای پاره و پوره را
پشت و رو کنم
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خواروبار
صورت خرید جنس های خانگی
پس کجاست؟
یادداشتهای درد جاودانگی؟

قیصر امین پور


موضوعات مرتبط: متن جذاب ، شعر ، عاشقانه

تاريخ : شنبه 1393/06/22 | 22:35 | امضاء : دختر آسمونی |
ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﺍﮔﻪ ﮔﻔﺘﯿﻦ ﭼﻪ ﺯﻣﺎﻧﯿﻪ
.
.
.
.
.
.
.
زﻣﺴﺘﻮﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺨﺎﺭﯼ ﺷﺐ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ !

مگه نه ؟


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : چهارشنبه 1393/06/19 | 18:51 | امضاء : دختر آسمونی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.